بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  ساعت  
  کلام نور  
پناهنده به خدا آسوده و محفوظ است ، و دشمنش ترسان و بي ياور . حضرت امام حسن (ع)
  سخن بزرگان  
هیچ گاه برای آغاز دیر نیست ، همین بس که به خود بگویم این بار کار نا تمام را پایان می دهم (اُرد بزرگ)
  لطیفه  
پسره ، دختر محلشون را نشون ميکنه ، رفيقاش ميان با سنگ ميزنن
  اس ام اس  
نگراني هرگز از غصه فردا نمي کاهد بلکه فقط شادي امروز را از بين مي برد .
  وضعیت در یاهو  

آگهی



تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 17941
لب های ممنوعه
من از جنس همان آدمم
و تو همان حوايي
گاهي بايد ثابت کرد
که ما همان آدم و حوايي هستيم که بهشت را به طمع چشيدن يک سيب فروختيم.
لب های ممنوعه | Vampir. Girl کاربر انجمن
http://www.forum.98ia.com/t1043656.html
مینیمال

سخت است

وقتی بفهمی تنها چیزی که  از *او*

به تو 

تعلق داشت

نصیب جوب کنار خیابان شده

و سخت تر از آن

ترس از اینکه

نکنددلت را هم در همان جوب انداخته باشد

آخَر....من از آب میترسم

حتی اگر فقط،آب جوب باشد هم

از آن میترسم

صنم.ک


عطر تو...

نمیدونستم که آهنگ مورد علاقه ی جفتمونه♥♥


همین امشب فقط...

امشب فقط...

هم بغض من باش...

همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باااش.....

*****************

دیر شد...میدانم...برگشتنم طول کشید...آنقدر که دیگر خودم هم روی برگشتن ندارم...

دلیل رفتنم را خوب میدانی...پس بازگویی دوباره ی آن کار بیهوده ایست...میدانم...هنوزهم از من گله داری...گله ات به

جاست...من هم شکایتی ندارم...

حق با توست...شاید اگر نمیرفتم نه تو خود را گم میکردی و نه من اینگونه گوشه گیر و تنها میشدم...

فرصت دوباره ای از تو نمیخواهم ...خوب میشناسمت...توفقط یک بار به طرفت فرصت میدهی...من هم دیگر فرصتی

نمیخواهم.خوب آخرین حرفت را خوب به یاد دارم...همانطور که سیگارت را آتش میزدی نگاهی به من انداختی وگفتی:رابطه

ای تمام شده،آغاز دوباره ای ندارد...

پک عمیقی به سیگارزدی...چشمانم را بستم...سوزشی که در ناحیه قلبم به وجود آمده بود را عمیقا حس کردم...

سیگار را نمیسوزاندی...باهر پکی که میزدی...وجود من را به آتش میکشیدی...و این را خوب میدانستی...اما تو آنقدر از من

گله داشتی که حتی دیگر دیدن اشک هایم را هم دلیلی برای ناراحت شدن نمیدانستی...

خسته بودی...از حسی که خودت عشق میخواندی اش و غرور بیجای من وابستگی...

خسته شدی..از لحظه به لحظه ی زندگی ات که با من سر کردی...

خسته ای...از من...از منی که بوی تعفن غرورم اطرافیانم را که هیچ،خودم را هم آزار میدهد...

من هم خسته ام...از دختری که خوشحالیش را قربانی غرورش کرد...

پس از او دور میشوم...همانگونه که تو دور شدی...این دختر بایدتاوان اشتباهاتش را با تنهایی اش پس بدهد...

تو که دیگر کاری با او نداری...پس من هم کاری به کارش ندارم...

تنهایش میگذارم...تا شاید تنهایی او را مداوا کند...که البته این را بعید میدانم...به هر حالمیروم و تنهایش میگذارم...

برای برگشتن شاید دیر شده باشد...اما برای رفتن هرگز دیر نمیشود....

صنم.ک


دهه هفتادی

دهه هفتادی هستیم که هستیم....ما که گناهی نکردیم....فقط امکاناتی که داریم بیشتر از

امکاناتیست که شما دهه شصتی ها داشتید...البته خودمونیم شما هم اگر امکانات و آزادی های الان

ما رو اون زمان داشتید مثل ما دهه هفتادی ها از 14 سالگی زیر ابرو برمیداشتین...دماغ عمل

میکردین و عاشق آرایش کردن بودین....شماها هم اگه پسرای هم سن و سالتون همزمان هم با

خودتون میتابیدن هم با دوستاتون به خودتون این حقو میدادین که با ده تا پسر همزمان بتابین...به

خودتون این حقو میدادین که دل نبندین و با همه *فقط* دوست باشین...اگه ما دخترای دهه هفتاد از

دوست پسرامون شارژ میگیریم و برنامه میچینیم که ببرنمون اینور اونور و خرجمون کنن مطمئن

باشین که پسرا چیزی رو ازمون میخوان که خیلی خیلی گرون تر از این حرفاست...

دخترای دهه هفتاد دقیقا همون دخترایی هستن که تموم پسرای دهه شصت دنبالشونن...دهه

هفتادیا زیادی امروزین...اما پسرای دهه شصت جنبه ی دیدن چهار تا دختر امروزی رو ندارن...و جالبه

بدونین دخترای دهه هفتاد کارت شارژارو از پسرای دهه شصت میگیرن چون فقط اونان که انتظارات

بی جهت از دخترای دهه هفتاد دارن...اما دخترای دهه هفتاد از اونجایی که دهه هفتادین به این

راحتی ها دم به تله نمیدن...

آقا شما راس میگی...ما عملی...

ما فتوشاپ...

ما امروزی...

آهای شمایی که فکر میکنین خیلی ساده و طبیعی هستین...تا حالا به این فکر کردین که اگه جای ما

بودین،واسه خوب بودن و پاک موندن تو زمونه ای که چشم هزارتا بی غیرت دنبال آدمه ،واسه زرنگ

بودن و ضربه ندیدن ،واسه تفریح سالم کردن....واسه ی همه ی اینا و خیلی چیزای دیگه دقیقا باید

چجوری زندگی کرد؟؟؟

اگه مادختر پسرای دهه هفتاد با هم میتابیم و رفت و آمدمیکنیم...دوست بودن وتفریح سالم کردن و

خوش گذروندنو در مرحله ی اول قرار میدیم...

نگران نباشین...ما دهه هفتادیا جنبه ی مختلط گشتن و داریم....

شما نگران اونایی باش که از این موضوع سواستفاده میکنن...

نصیحت و باید به اونا کرد...

صنم.ک


بازنده

بازنده نیستم...فقط دیگر حوصله ی بازی کردن ندارم...هیچ وقت حوصله ی این بازی ها را نداشتم...اصلا هم از این  مورد

احساس بدی نداشتم...همیشه راضی بودم...میخندیدم...می گذشتم...و بی خیال به زندگی ادامه میدادم...برای ناراحت

بودن دلایل مهمتری داشتم پس ناراحتی که  مسببش تو بودی از یادم  میرفت....

بعد از شکستی که خوردم...حتی صدایم هم در نیامد...اما تصمیمی گرفتم...تصمیمی که عملی نشد...

دوست قدیمی...من باز هم شکست خوردم...هر روز اسم بی معنی اش را میشنوم...هر روز سعی میکنم خودم را بیخیال و

بی احساس نشان دهم...هر روز لبخند مصنوعی روی لبم مینشانم...من روز به روز بازنده تر میشوم...

من باز هم شکست خوردم...و مسبب این شکست تو بودی...تو بودی و آن شریکت...

شاید در این بازی بازنده من باشم...اما در بازی آینده من تنها پیروز میدانم...و این هم برای تو روشن است...و هم شریکت...

شریکت همچنان در این بازی پیروز میشود....من میبازم...و تو دوست قدیمی...تو خیلی وقت است که باخته ای...تازه وارد هم

شکست میخورد...و مسبب این شکست تو و تازه وارد شریکتان است...

من حال را به شریک شما واگذار کرده ام...اما در آینده تنها پیروز میدان ،همان دختر بازنده ی روزگار جاهلیت است...آری...

در آینده...تنها پیروز میدان منم


*دوست کوچک*

 

دلیل دوست کوچک خواندنش را نمیدانم...فقط حدس میزنم که ریشه از همان داستان

دوست کوچک گلی ترقی گرفته باشد..اما

پایانش شبیه به پایان دوست کوچک گلی نیست...رابطه ی من و دوست کوچکم پایانی ندارد

که بخواهد تلخ باشد و یا شیرین...

دوست کوچک زندگی جالب دارد...اخلاقش..رفتارش...شیطنت هایش...دوست کوچک خاص خودش

است...طرز زندگی کردنش

برای من الگو نیست...اما ایده هایی که برای نوشته های چرندوپرندم از آن میگیرم را دوست دارم...

ایده...ایده..ایده دیگر چیست؟؟؟ایده نیست...ایده زیادی ادبی است...ایده ای نمیگیرم...برداشت میکنم...نکته برداری

میکنم...بهتر شد.

از خنده هایش نکته برداری میکنم...دهانی که موقع خندیدن مثل غار باز میشود...نگاهی که پر از شیطنت است...

با شنیدن هر حرفم عکس العملی نشان میدهد...یا چشم هایش را گرد میکند...یا ادایم را در می آورد...گاهی نیشگونم

میگیرد...گاهی هم با عصبانیت خم میشود

و شلوارش را که به خاطر بالا و پایین بردن پایم خاکی شده می تکاند...

قر میزند...پدر سوخته ای می گوید و من بی توجه نسبت به عصبانیتش می خندم...و به کارم ادامه میدهم...

دوست کوچک...سرد شده...کم محلی میکند...همان است...اما هر روز از دنده چپ بلند میشود...اما جایگاهش را در دلم

هرگز از دست نمیدهد...او تا ابد برای

من دوست کوچک است...

صنم.ک

دی92



بچه ها به نظر شما خیلی مسخره ست که یه دختر بهترین دوستش یه پسر باشه؟؟؟
بهترین دوست من پسره 
اسمش فرزامه

 


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11-20 صفحه بعد

مطالب  1 تا 5 از تعداد کل 118 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
fariiiiba

 
 

نام حقیقی :  sanam karimian
تاریخ تولد : 1374/01/05
موقعیت : ایران - اصفهان - اصفهان
جنسیت :

 
ارسال پیام
آگهی



طالع بینی خانه | قوانین
  fariiiiba.
بازیابی کلمه عبور | عضویت